|
من.... |
|
|
سلام.
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! فردا تولد یکی از عزیز ترینامه بزرگ شدی قهرمان!(عاشقتم) منت سر تقویم هایمان گذاشتی. بهار را خجالت دادی اردیبهشت را سرافراز کردی عدد ۲۲ را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه ۳۶۴ روز سال را حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی.عزیز دلم تو ثابت کردی که با یک گل هم بهار میشود چقدر مهربانی که اجازه دادی روزهای هفته هرکدام یک سال مزه کیک تولد تو را زیر ساعت های نازنینشان سپری کنند. امسال منت سر یکشنبه گذاشتی.( دوشنبه دق نکنه خوبه امروز به نیت گام نهادنت به دوازدهمین بهار زندگیت دوازده بار خدای برگ های مسافر پاییزی را سجده می کنم.دوازده گلدان را آب می دهم. دوازده بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم. دوازده هزار بار سر بر اسمان کرده و دعایت می کنم. دوازده هزار بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و میگیرم و دوازده بار بر روی دوازدهمین برگ دفتر خاطراتم می نویسم: ........جان دوازده بار به توان دوازده تولدت مبارک. کسی که دوازده هزار سال آینده هم با رنگ آبی دوستت دارد. عزیزم دوازده سالگیت مبارک نه اصلا خیلی خیلی ساده:
. قبل از همه عالم میخوام تبریک بگم بهت عشقم![]()
![]()
)
تولدت مبارک
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:2 توسط مانیا |
دو شاخه نرگست ، ای یار دلبند
چه خوش عطری در این ایوان پراکند اگر صد گونه غم داری ، چو نرگس به روی زندگی لبخند ! لبخند! گل نارنج و تنگ آب و ماهی صفای آسمان صبحگاهی. بیا تا عیدی از حافظ بگیریم که از او می ستانی هرچه خواهی سحر دیدم: درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی! به گوش ارغوان آهسته گفتم: بهارت خوش ، که فکر دیگرانی سری از بوی گل ها مست داری کتاب و ساغری در دست داری دلی را هم اگر خشنود کردی به گیتی هرچه شادی هست داری چمن دلکش ، زمین خرم ، هوا تر نشستن پای گندم زار خوشتر امید تازه را دریاب و دریاب غم دیرینه را بگذار و بگذر. چند روز بیشتر نمونده...باید با تقویم ۸۶ خداحافظی کنیم و ببندیمش برا همیشه. چه صفحه هایی رو با شادی تو دل تقویم سیاه کردیم تا طعم شیرینشو هر بار با خوندنش بازم احساس کنیم و چه صفحه هایی که سفید موندن تا تلخی و سیاهیش برا همون موقع باشه غافل از اینکه حتی اگه رو کاغذ نیاد تو صفحه دل رد پاش جا میمونه. ایشاالله امسال دل همه صفحه ها رو با شادی سیاه کنیم هیچ صفحه سفیدی باقی نذاریم. موقع سال تحویل منم دعا کنید.بهتون خوش بگذره....و عیدتون مبارک![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:55 توسط مانیا |
سلام اومدم بعد از یه مدت طولانی
سلام! سید علی صالحی
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانی بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانه ای خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:9 توسط مانیا |
سلام ای غروب غریبانه دل.......................سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی..............خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه........................خداحافظ ای آبی روشن دل خداحافظ ای عطر شعر شبانه.......................خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من.............تو را میسپارم به دل های خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب....................تو را میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته.................تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد.................به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد................اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من................خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم.....................خداحافظ ای نوبهار همیشه دوستای گلم نمیدونم چی بگم 
فکر نمیکردم اینطوری تموم بشه..من حتی نتونستم تولد ۱ سالگی وبم رو با شما جشن بگیرم
..........دلم واسه همتون تنگ میشه.هروقت بتونم به خونه های دلتون سر میزنم...........خداحافظ همین حالا![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 18:27 توسط مانیا |
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اینت ندانم. وگرـ هرلحظه ـ رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم. تو زهری،زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی،که شور هستی از توست شراب جام خورشیدی،که جان را نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانی ام سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند:«دل از عشق برگیر! که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!» ولی ما دل به بستیم و دیدیم که او زهر است اما....نوشداروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه درد غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد: مرا مهر تو در دل جاودانی ست. وگر عمرم به ناکامی سرآید تو را دارم که مرگم زندگانیست..jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:54 توسط مانیا |
دوستای خوبم سلاممممم فقط اومدم بگم که ما که رفتیم مسافرت(به یاد ما که رفتیم آسیا اونم چه مسافرتی سر و ته و اول و آخرش معلوم نیست هزار ماشاالله بزنم به تخته یه برنامه ریزی کردن که مو لا درزش نمیره آخر برنامه ریزییییه....خلاصه اینکه هرکی یه چیزی میگه(از عواقب قر و قاطی بودن فرزند و مامان بابا سالاری میشه.....وقتی نیستم وبلاگ "من..."رو تنها نذارید برگردم مهربونی هاتونو جبران میکنم دوستای عزیزم خب دیگه من رفتم....خداحافظ همین حالا
)
مامان بابام ![]()
).........دلم واسه همتون تنگ ![]()
![]()
وقت رفتنت آرزو می کنم خدا دوریتو کم کنه
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:30 توسط مانیا |
دروغ میگفت دیگری را دوست داشت. بارها گفتم :دوستم داری گفت: آری. تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم:راست بگو تو را خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی؟ گفت :نه! فریاد زدم: بگو راستش را بگو هرچه هست تو را خواهم بخشید و از گنهت هرچند سنگین باشد خواهم گذشت.عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم.گفتم:حال که سال ها تو به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم... " تو را نخواهم بخشید " غروب شده، محبوب من آهسته آهسته از دشت پرگل و پر از خوشه گندم به سمت پاییز می آید. ای عقل مرا یاری کن تا به دیدار او عنان اختیار از کف ندهم، زیرا او لحظه ای دیگر از کنار خانه من خواهد گذشت. محبوب من، به من نگاه مکن زیرا اگر نگاه تو آنطور که می خواهم پرمهر وعاشقانه نباشد از غصه خواهم مرد. محبوب من، با من حرف مزن، زیرا اگر صدای تو آنطور که می خواهم گرم و شیرین نباشد از غصه جان خواهم داد. محبوب من غرق در رویاهای دور و دراز از برابر خانه من گذشت همانطور که خواسته بودم نگاهم نکرد، همانطور که خواسته بودم با من حرف نزد.......... و اکنون دارم از غصه جان میسپارم..jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:46 توسط مانیا |
تو در شکفتن گل های لاله پنهانی
تو در تولد یک شاخه نور مهمانی
تو در کویر دل من چه خوب می مانی
تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید
غزل ها بهانه خشکید
شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حکایت احساس روح پیوندی
تو آیتی ز گل مهر یاس لبخندی
تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی
تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی
تو قصه ای ز هیاهوی عشق فرهادی
تو را قسم به غریبان آشنا برگرد
تو ای پرنده آبی به شهر ما برگرد
مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد
تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
برگرد...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:19 توسط مانیا |
میگن امشب شب برآورده شدن آرزوهاست من امشب برای تمام شما عزیزان از درگاه رحمت الهی فقط یک آرزو خواهم داشت: خدایا همه ما رو به آرامش برسون..........
امشب اولین شب جمعه ماه مبارک رجب
ماه میلاد پر خیر و برکت مولود خانه کعبه...ماه میلاد اسوه صبر و استقامت و تقوی مولای متقیان علی ( ع ) ...... امشب شب وصل مراد دلهای عاشق و بندگان مسعود خداونده.
امشب درهای آسمان باز میشه و خداوند با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و یگانگی خودش میگیره.
میگن امشب بیست رکعت نماز که در ده نماز دو رکعتی و با سوره دلخواه خونده میشه...انسان را تا سر منزل مقصود هدایت میکنه..... امشب شب وصل عاشق و معشوقه
این ماه قمری یعنی ماه رجب ماه تولد ایلیاست یا همان سوشیانس هزاره اول.... همان مرد با عظمت پیکار...همان پناه دهنده بی پناهان.... امشب قفل دلهامون باز میشه... اشک حسرت و ندامت بر گونه هامون جاری میشه.... بغضهای نشکفته مون میشکنه.... دربدر بودیم در پی دوست...امشب خود دوست میاد کنار ما و به نواهای دلامون گوش میده.
امشب شب بیداری دل و شب خفتن دنیای مادیه.... امشب شب رازونیاز دل عاشقه با یگانه معبود بیهمتایی که تنها معشوق ماندگار هر دلیست.
آه خدای من
منم آن بنده رو سیاه و بی پناه درگه رحمانیت
منم آن تابوی عصیان زده و فریب ابلیس خورده غریبت
منم آن گمشده در دریای عظمتت
منم آن تسلیم هوای نفس خویشتن
منم آن حیوان وحشی و سرکش نفسانیت
منم آن بت غرور و جهل و جاهلیت
منم آن ناقض قوانین الهی
منم آن سرگشته دشت بی پناهی
منم آن کسی که جز به یاری تو نتوانم زیست
و
منم آن که هر لحظه از خودپرسم... خدای کیست.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:22 توسط مانیا |
سلام به همه دوستای عزیزم تقدیم به همه دوستای گلم: گریانم،از کرده ها و گذشته ها. میدانم،می دانم چه سود اشک؟ در پستوی قلبم ستاره ای بود روحی و جسمی شبی به آسمان رفت و جسمش به مردارخانه ها. آنجا که عشق را بر دار میزنند و بچگان به ترانه های عشق می خندند. به روزهای جهل، به روزهای سرد که نمیرد خسته ام، دل شکسته ام، عشق را گریز نتوانم. من زاده عشقم. ولی می دانم دیگر در دورترین نقطه ی خیالم امیدی به آنکه می جستمش ندارم، دیگر نمی خواهم اینگونه. روزی عبور خواهم کرد از جاده های خیال و همان جا خواهم ماند، به رنگین کمان خواهم رسید،به فرشته ها.ولی دیگر فرشته خاطراتم را دوست نخواهد داشت.هرگز که پوچ است و تهی،تهی از آدمیت.می خواهم بمانم.آری می مانم.دیگر هراسی ندارم. می مانم!
..خوبید؟؟؟؟؟اول از همه یه معذرت خواهی طولااااانی واسه این مدت که نبودم
......دلم واسه همتون تنگ شده بود
از نظرهای همتون ممنون


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:52 توسط مانیا |